یادش بخیر بادبادکا
پرنده های بی صدا
با دست ما گم میشدن
تو قله آسمونا
یادش بخیر رو نرده ها
بازی نور و سایه ها
پچ پچ ما تو دله شب
شعر قشنگ کوچه ها
مثله گل اقاقیا
رونق خونه میشدیم
توفصل برگای خزون
پراز جوونه میشدیم
خط خطی مشقای شب
جریمه عشق تو بود
تو دفتر خاطره ها
آخر گریه خنده بود
تو پیچ و تاب دالونا
تو غربت خیابونا
آوازخون شب شکن
ما بودیم و عشق به خدا
یادش بخیر چه زود گذشت
خاطره جوونیا
رفاقت دستای ما
اون همه مهربونیا
یادش بخیر که عکس تو
هنوز تو قاب دله ماست
یادش بخیر که اسم من
هنوز رو دیوار شماست
خیلی دوستش داشتم تموم روزا به انتظار دیدن اون بود که میرفتم اونجا ...دیگه به صدای پاش عادت کرده بودم اوایل فقط من دوسش داشتم ولی کم کم اونم بهم علاقمند شد و بهم نزدیک شدیم من یه نوجون بودم که نیاز به توجه داشتم و اون هم یکی رو میخواست که تو هیاهوی زندگیش کسی درکش کنه ...روز و هفته ای نبود که براش نامه و شعر ننویسم و اونم عاشقونه با محبت پذیراش نباشه ....هم رویا و آرمان هم بودیم دیگه نیازی نبود که به دنیا وارونه نگاه کنیم ....
سال آخر بود و من بیشتر از همیشه بهش وابسته شده بودم.مدتی بود که صبحها با چشای گریون میومد ولی هرچی ازش سوال میکردم جواب نمداد .تا با نامه بعدیم بغضش ترکید بهم گفت از کارام دست بردارم ....
گنگ بودم نمیدونستم چی داره میگه اخه چرا باید اینکارو میکردم من نیاز اون بودم و اون نیاز من ....تا اون روز تلخ که اومد در سالن ...تاریک بود و من با قلب شکسته منتظرش بودم تا یه امیدی بهم بده بدون اینکه نگام کنه گفت:تو حق نداری منو دوست داشته باشی.تو بیش از حد به من وابسته شدی دوسداشتن این مدلی وجود نداره ...مگه میشه دو تا غریبه اینقدر همدیگرو دوست داشته باشن؟؟؟؟؟
تو این دنیا آدم فقط میتونه ۴ نفرو دوست داشته باشه ...خدا.پدرومادر.همسر.فرزند و من تموم این ارکانو دارم و دوستشون دارم..
چند روز گذشت ...بهم گفت همسرش از وابستگیه ما بهم ناراحته و ازش خواسته تا رابطمونو کم کنیم و دیگه اسم منو نبره...
الان چندسال از اون روزای نااروم و تلخ میگذره و من هنوز نتونستم بفهمم چرا آدما نمیتونن بدون غرض ورزی همدیگرو دوست داشته باشن و به هم عشق بورزن ...
تموم زندگیم سعی کردم همه آدم ها رو دوست داشته باشم و به همشون عشق بورزم .برا حریت آدما احترام قائل باشم نه جسم خاکیه اونا ....
البته همین محبت باعث میشه هیچوقت دوست واقعی نداشته باشم چون همه میخواستن منو محبتهامو اسیر قفس خودشون کنن ولی من یه پرنده آزادم و اونقدر سعی میکنم آزاد بمونم تا یه روز بتونم تو آسمون قلب یکی آزادانه پرواز کنم.
کاش میفهمیدیم محبت و پاکی تنها میوه ای که خدا بطور مشترک به ما داده تا بدون نگاه به جسم خاکیمون بهم هدیه بدیم ...درحالیکه ما الان یه مشت خاک و هوس رو بهم میدیم...
لطفا دفعه آخری باشه که منو تو نظر خصوصی متهم میکنین...یه زندگی من به هیچ کس ربط نداره ....حتی شما دوست من![]()
وای خدا نمیدونین چقدر خوشحالم....از امروز شمارش معکوس رفتم به یه سفر خوب شروع میشه ۲۳روز دیگه اگه خدا بخواد من یه جای عالیم دعا کنین جور شه![]()
گریه نکن ای آسمون از راه و رسم این زمون
کار جهان همین بوده با دله خون عاشقون
مگه تو هم ای آسمون یار سفر کرده داری
که مثله سیل ازون چشات بارون حسرت میباری؟؟؟؟؟؟؟
فقط تویی که میدونی شبا به چشم خواب نمیاد
گلای آرزوی من توی خزون رفته به باد
تنها تویی که میدونی اروم نمیشه این دلم
فقط با آفتاب چشاش آب میشه برف مشکلم

بیا و این ترانه رو بخون برای یار من
شاید که باز بخواد بیاد گل کنه تو بهار من
بشکنه بی صدایی رو رها کنه جدایی رو
باز بکاره تو قلب من گلای آشنایی رو
پ.ن:دوستای گلم من تا هفته پیش از مسئله ای ناراحت بودم ولی این هفته حالم بهتره به لطف شما دوستان عزیزم و محبت هاتون .
دوستای گلم من عاشق شعرم دیوانه وار شعر دوست دارم و پاییز و لحظه لحظه های اون برای من زیباست و حس خوبی به من میده خب به هر حال هرکس به فصلی علاقه داره من و پاییزم با غم و غصه های پاییزانه دوستی دیرینه داریم .من این وبو برا دلنوشته ها و نوشتن شعرام و شعرایی که دوست دارم ایجاد کردم .چون زمانی شده که دیگه من هیچکسو ندارم تا براش شعر بگم و بنویسم و اون به شعرم عشق بورزه .اگرچه با اشتباهم و دادن ادرس وب به چند نفر دیگه نمیتونم دلنوشته بنویسم و باز این قلب خسته باید کوله بار حوادث و غصه هام باشه ولی دوست دارم طبق هدفم هنوز شعر بذارم .شاید باور نکنین ولی من این نوشته ها رو با حالی خاص میذارم و عاشق حرف به حرفشونم گاهی میشه که چندین بار خودم میام وبمو شعرامو مرور میکنم و از هر کدومشون و حسی که داشتم لذت میبرم .دوست عزیزم فکر کنم فیلم خداحافظ رفیق و باید دیده باشی و انتخاب گلا توسط اون دختره با عشق .مطمئن باش منم با همون دقت و عشق حرف حرف این نوشته هامو میذارم ولی نه به اون عشقی که تو این مدت منو بهش متهم کردی.عشق من چیزیه که مثه خواسته تو. تو این دنیا بهش نمیرسم پس راغب به پس اندازی بر این امر ندارم.
گفتم عشق به شعرام یاد یه خاطره تلخ افتادم :
من نقاشی میکنم و یادمه تو یه روز بارونی و خسته از ارزوهای بر باد رفته و علاقه به کسی که معتقد بود من نباید بهش علاقه داشته باشم چون عشق رو تو چهار دیواری خدا همسر و فرزند و اولیا میدونست شروع کردم یه تابلو رو کشیدن با ذهنم با روحم با حسم من عاشق این تابلو بودم چون با فکر و ذهنم امیخته بود و یه عشق پاک .متاسفانه توی اولین نمایشگاه تابلوهام در هنگام برگشت این تابلو باز گردونده نشد و تنها تموم خاطرات و شیرینیه عشق لحظه های کشیدن لاله های صوتی رنگش رو برام با حس زیبای اون لحظه بیادگار گذاشت ....
باز هم یک شکست ،یک روز بارونی ،حس خوب من برای شکل دادن این لاله ها و رنگ امیزیشون بدن هیچ الگویی...
یادش همیشه در قلب منه اگرچه بعد از اون دیگه نتونستم لاله هایی به اون زیبایی بکشم چون عشق کم داشت....
التماس دعا ![]()
کسی در من فرو مرده
کسی که اخر راهه
همیشه برزخ قصه اش
سقوط آدمو و چاهه
یه عمره وهم خاکستر
روی رویاشو پوشونده
مثه شکل پریشونی
مثه خمیازه وامونده
نگاه کودکم خسته است
ترک افتاده رو سقفم
من اما فارق از آوار
یه شماد که میناله
خراب و خسته ولگرد
اره کابوس خاکستر
مثه شهریور زرده
یکی از اونور آینه
میگه این رخوت و بشکن
نگاه کن که فرو رفتی
بگیر دست منو ای عشق
زپایم پاره کن زنجیر
میخوام بیرون بیام
از این
هوای برزخ دلگیر
دارم خفه میشم دارم میمیمرم میخوام بمیرم خسته ام از همه چیز ....امروز دارم میمیرم ....
حالم خیلی بده البته دوستامو داداشیم خیلی سعی کردن اروم شم ولی....
خسته ام میخوام برم از این بستر بستر دیگه نمیخواد من توش بمونم ....اون داره خودش
و از من جدا میکنه ....کاش میدونست که رود هرچقدر هم که ازش دور شه ولی باز
هم بسترش و میطلبه و میخواد توی اون به طبیعتش طراوت بده
نمیدونم چرا بسترم داره منو از خودش دور میکنه اون داره منو از خودش و جدا میکنه ....
کاش میدونست کاش میفهمید که چقدر بهش نیاز دارم کاش میدونست که رود هرچقدر هم که ازش جدا بشه ولی داره به موازاتش قدم میذاره تا توی مصب زندگیش به اون برسه ....
اما بستره من داره منو دور میکنه و من باید برم ...میخوام برم تا حالا فکر میکردم بستر
ابشو دوست داره ولی میبینم که نه و شاید یه دوری تنها چاره باشه ....
حالا دیگه این روده که میخواد از بسترش جدا شه شاید که اون بفهمه داره چه بر سرش
میاره..
حالا یا خورشید باید بخارم کنه یا من خودم تبخیر میشم ....
دیگه هیچی دست من نیست
چقدر دلم برای گریه تو اغوش بسترم تنگ شده ....شاید تا ابد دیگه نتونم چنین
طعمی رو بچشم شاید...
سال ها پيش ازين به من گفتي
كه مرا هيچ دوست مي داري؟
گونه ام گرم شد ز سرخي ي ِ شرم
شاد و سرمست گفتمت «آري»
باز ديروز جهد مي كردي
كه ز عهد قديم ياد آرم
سرد و بي اعتنا تو را گفتم
كه «دگر دوستت نمي دارم»!
ذره هاي تنم فغان كردند
كه، خدا را دروغ مي گويد
جز تو نامي ز كس نمي آرد
جز تو كامي ز كس نمي جويد
تا گلويم رسيد فريادي
كاين سخن در شمار باور نيست
جز تو، دانند عالمي كه مرا
در دل و جان هواي ديگر نيست
ليك خاموش ماندم و آرام
ناله ها را شكسته در دل تنگ
تا تپش هاي دل نهان ماند،
سينه ي خسته را فشرده به چنگ.
در نگاهم شكفته بود اين راز
كه «دلم كي ز مهر خالي بود»؟
ليك تا پوشم از تو، ديده ي من
برگلِ رنگ رنگِ قالي بود
دوستت دارم و نمي گويم
تا غرورم كَشد به بيماري
زانكه مي دانم اين حقيقت را
كه دگر دوستم... نمي داري
گاهی اوقات میشه که دوست داشتن یا نداشتن کسی برام خیلی مهم میشه .از طرفی صحبت از دلبستگیمو دوست داشتن اونه و از طرفی مزاحمتی که یه علاقه میتونه برا کسی ایجاد کنه برا همین همیشه بخودم قول دادم تا هیچ وقت مزاحم کسی که دوستش دارم نشم و تا جایی با کسی و برای کسی و تو قلب کسی باشم که مزاحمتی براش نداشته باشم یا تو تعارف نیفته حتی اگه برا خودم خیلی سخت و مشکل باشه..
شاید شبیه عشق افلاطونی...
دوستان عزیز با عرض پوزش من نمیدونستم پستم اینقدر بهم ریخته ثبت شده بود و شما هم لطف کردینو همونجور خوندینو دم نزدین...... ..........حالا اصلاحش کردم دوست داشتین دوباره بخونین ![]()

سخت بیزارم از خداحافظ
این سرآغاز فصل تنهایی
من همیشه زجاده میترسم
که ندارد نوید فردایی
روز رفتن همیشه میگریند
از وداعی دوباره پنجره ها
از هراس سکوت و تنهایی
رنگ اندوه میخورد دله ما
درجدایی نمینوازد نرم
عطر مرد افکنت مشامم را
بی تو دیگر کسی نمیخواند
این غزلهای ناتمامم را
بی تو امروز رنگ غم دارد
کوچه دلنشین خاطره ها
آن دو دل بر درخت پیر چنار
یادگاریست از حکایت ما...
سلام بر همه اونای که تو این مدت همدم دله تنهای من بودنو به این کلبه تاریک و تنها صفا دادن از دوستای با محبتی که تو وب اقای فتحی باهاشون اشنا شدم تا دوستای وبه مریرزا و هم رشته هایی که به واسطه درسامون باهاشون ارتباط برقرار کردمو الان از بهترین دوستام به حساب میان.و استاد بزرگم از دیار اشنا که اولین وبی بود که من باهاش اشنا شدم و هروقت از مطالب زیباشون استفاده کردم دوستام بیشتر پیشم اومدنو اونام از نوشته هاشون لذت بردن..
من برای مدتی به علت ناراحتیه یه دله بزرگ مجبورم کم پیدا شم..
ازدوستای گلم در گروه انتی من میخوام کماکان برعهد خود پایبند باشن تا پیروزی گروهمون ![]()
و وعده من هر چهارشنبه حواشیه ساعت ۴ بعد از ظهر روی سکوی اول![]()
همتونو دوست دارم و میمرم برای لحظه های با هم بودنمون![]()
![]()
و.. ازتون میخوام که برام دعا کنین![]()
کاش همیشه تو دنیای ساده و زیبا و پاک ومقدس کودکیم میموندم. کاش محبتا همیشه محبتهای پاک کودکیمون بود .کاش عشق هم مثه کودکی پاک و مقدس بود.
قسم بر تو ............قسم بر دل.........به عشقت ای شکوه صبر و تنهایی
که تو عاشقترین تنهای دنیایی.................
دلم خیلی گرفته ..خیلی احساس تنهایی میکنم..این حس داره داغونم میکنه...گاهی دلم میخواد بیام اینجا حرف بزنم ولی از روی دوستام خجالت میکشم...حالا این محیط وبم مثه بیرون برام داره پراز تعارف و غریبگی با دلم و حرفاش میشه....
خسته ام ...خیلی خسته انگار دنیا روی دوشم خراب شده ......سنگینی نابودی قصر ارزوهام هرروز بیشتر بهم فشار میاره و داغونم میکنه.....گاهی وقتی شکوه و ناراحتی دوستای مجازیمو میبینم دلم میخواد مثه مادر بزرگا به اغوش بگیرمشونو بگم اخه شما از غمهای دنیا و دیگران چی میدونین؟؟؟؟منم نمیدونم ....
احساس میکنم دلم میخواد برم تو یه جزیره دورافتاده تنها تنهای تنها با خودم خلوت کنم و برای تنهاییام زجه بزنم بدون ترسو تعارف از دیگران ....
دلتنگتونم ...........
برام دعا کنین ........خصوصا کسایی که درجای مقدسین یا به جای مقدسی میرن هرجا که باشه حتی خونه دلتون...................
![]()




گفتند بلا بلا بلا گفتم چشم
از روز الست با رضا گفتم چشم
من امده بودم به ولایت برسم
گفتند"انا من شروطها"گفتم چشم
ولایت علی ابن موسی رضا بر تمامی دوستدارانش مبارک باد
التماس دعا ![]()
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز الودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
اتشیس در سایه مژگان من
ای زگندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بار تر
ای در بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر جز درد خوشبختیم نیست
ای دل تنگ منو این بار نور
های وهوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتنو بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه الودن به چرک کینه ها
در نوازش نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتند
زر نهادن در کف طرار ها
گمشدن در پهنه بازارها
اه ای با جان من امیخته
ای مار از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
امده از دور دست اسمان
از تو تنهایئم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هماغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را اب تو
بستر رگهام را سیلاب تو
در جهانی اینچنین سرد وسیاه
با قدمهایت قدمهایم به راه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
اه ای بیگانه با پیراهنم
اشنای سبزه زاران تنم
اه ای روشن طلوع بی غروب
افتاب سرزمینها ی جنوب
اه اه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم من نیستم
حیف از ان عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
اه میخواهم که بشکافم ز هم
شایدم یک دم بیالاید به غم
اه می خواهم که بر خیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های
این دل تنگ منو این دود عود؟
در شبستان زخمه های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پرواز ها؟
این شب خاموش و این اوازها؟
ای نگاهت لای لائی سحر بار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفس هایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعمال دنیاهای من
ای مرا با شور و شعر امیخته
ای همه اتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به اتش سوختی ...

هیچکس مثل تو احساس مرا درک نکرد
و نفهمید که عشق
مثل الماس تراشیده پُر از ابعاد است
تو فقط دانستی
چونکه نایاب ترین الماسی
دوستت میدارم
ای که احساس مرا میفهمی
ای که میدانی عشق
مثل یک مثنوی شورانگیز
پر زِ ابیات قشنگیست
که هریک از آن
معنی ناب و لطیفی دارد
عشق آن تابلو زیباست که در آن پیداست
گذر سخت زمان دوری
گذر ساعت وصل
به یکی چشم زدن
روح مشتاق و ستایشگر دوست
لب خندان و رضامند نگار
ناز معشوق و نیاز عاشق
بارش گریه شوق
سرخی شرم حضور
پیچش موی بلند
دور انگشت نوازشگر یار
لذت بوسیدن
تپش تند نفس وقت وصال
همدلی همنفسی همکاری
روح ایثار وصبر
وقت ناهمواری
وهزاران تصویر
که تو در یاد آری
ای که در مرتبه و معنی عشق
قافله سالاری

سکوت مراازصدای تنهائیم بدان
نمی خوانم و نمی گویم چون درونم هیچ بوده
و توآمدی برایم قصه هایی ازعشق سراییدی
و به من قصه باران آموختی
می دانی قصه باران،قصه شستن غم هاست
درون انسانها پرازغم وتنهایی ست
و نگاهم به باران تو افتاد
و ناگهان تمام تنهائی مرافراموش کردم
و به تو میاندیشم
دل نوشته:و این برای کسی است که نام و یاد خودش رو با قداست و وفاداری بر تن قلب من به یادگار گذاشت
لطفا سکوت کنید برای تمام لحظه های مردنم درون قلب خفته ی آن با وفا که رفت ...




























































